محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5129

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : و چون خاطرش از من اطمينان يافت گفت : « اين فلان پسر فلان را كه از فرزندان على است مىخواهم كه زحمت وى را از من بردارى و مرا از وى آسوده كنى و در اين كار شتاب كنى . » گفتم : « چنين مىكنم . » گفت : « اين چيز را بنزد خويش ببر » گويد : پس من آن چيزها را ببردم ، كنيزك و همهء آنچه در خانه بود از فرش و غيره ، و بگفت تا يكصد هزار درم به من بدهند . گويد : همهء آن را ببردم و چون از داشتن كنيزك بسيار خرسند بودم وى را در جايى نهادم كه پرده اى ميان من و وى بود . پس از آن از پى مرد علوى فرستادم و او را بنزد خويش آوردم و از حال وى پرسيدم كه شمه اى با من بگفت ، مردى خردمند و خوش بيان بود . گويد : در اثناى سخن خويش به من گفت : « واى تو اى يعقوب ، با خون من كه از فرزندان فاطمه دختر محمد هستم به پيشگاه خدا مىروى ؟ » گويد : گفتم : « نه به خدا ، مىخواهى نيكىاى دربارهء تو كنم ؟ » ( 159 گفت : « اگر نيكىاى بكنى سپاس تو مىدارم و به نزد من دعا دارى و طلب مغفرت . » گويد : گفتمش : « كدام يك از راهها را خوشتر دارى ؟ » گفت : « راه فلان و فلان » گفتم : « اينجا كى هست كه با وى مأنوس باشى و به وى اعتماد داشته باشى ؟ » گفت : « فلان و فلان » گفتم : « كس به نزد آنها فرست ، اين مال را بگير و در مصاحبت آنها برو ، در حمايت خداى . وعده گاه تو و وعده گاه آنها براى برون شدن از خانهء من به فلان